
ما یه مشتری داریم توی اداره مون که من خیلی ازش خوشم میاد، یه خانم 82 ساله که بدون عصا راه میره، یه کم خمیده شده ولی خوب رو پاهای خودشه و هنوزم که هنوزه خودش رانندگی می کنه، سالی یک بار هم مجبوره به خاطر سنش امتحان رانندگی شهر رو بده که مطمئن بشن میتونه هنوز دقت داشته باشه، امروز اومده بود تو اداره و داشت کمی از خاطراتش می گفت، یه کم که گفت من با خنده گفتم شما احتمالا ماه آگوست به دنیا نیومدین ( من و 2 تا از همکارام آگوستی هستیم ) با خنده گفت چرا، 12 آگوست، تولد منم 12 آگوست هستش (روم نشد بهش بگم فقط ما اگوستی ها مثل چی این دنیا رو سفت چسبیدیم و در هر شرایطی باز هم سعی میکنیم زندگی کنیم
خلاصه اینکه رسید به اینجا که آقایی که 4 سال پیش فوت کرده همسر رسمیش نبوده واینها 55 سال بدون اینکه ازدواج کنن با هم بودن و یک بچه هم دارن که پزشک متخصص هست و الان آمریکا زندگی می کنه.
این خانم گفت وقتی که من 18 سالم بود با این دوستم ( منظورش همون آقایی بود که باهاش زندگی می کرده ، و تمام مدت با عنوان دوستم خطابش می کرد و معتقده که ارزش یک دوستی و رفاقت خوب بیشتر از ارزش یک همسری بد هست ) آشنا شدم و اومدم خونه به خواهر بزرگم جریان گفتم، اونموقع پدر بزرگم خونه ما بود و از صحبت های ما فهمید که جریان چیه) حالا حساب کنید که چند سال پیش بوده ) 2-3 روز بعدش برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودت، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی ؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت،
همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش، به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن و سعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم. در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه می مونه، یک اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می کنم حتی اگر هرچقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمیکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شی با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا جاییکه ممکنه ازش لذت ببری شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه، پس اگر واقعاعاشق شدی با اون مالکیت کلیسایی لحظه هات رو از دست نده، در مقابل کشیش و عیسی مسیح سوگند نخور، ولی از تمام لحظه هات استفاده کن و لذت ببر، بگذار هر شنبه شب فکر کنی این شاید آخرین شنبه ای باشه که اون با منه و همین باعث میشه که براش شمعی روشن کنی و یه ROAST BEEF خانگی تهیه کنی و در حالیکه دستش روتوی دستت گرفتی یک شب خوب رو داشته باشی. و همینم شد، ما 55 سال واقعا عاشق موندیم ( 5 سال بعد از آشناییشون تصمیم گرفته بودن که با هم همخونه بشن) و تا سال2004 با هم زندگی کرده بودن، نصف بیشتر دنیا هم گشتن.
همین خانم یک بار دیگه می گفت همیشه اولین چیزی که آدمها در برخورد اول با یک شخص ابراز می کنن، همون چیزیه که دلشون میخواد ببینن، مثلا اگه کسی بهت رسید گفت خوب میبینم که سر حالی یعنی این موضوع آزارش داده، اصلا انتظارنداشته تو رو سر حال ببینه و حالا ناغافل از دهنش اومده بیرون، یا هر چیز دیگه.
و امروز آخرین جمله ای که گفت و از در آفیس رفت بیرون این بود که در هر تصمیمی به قلبتون مراجعه کنید قلب خطا نمیره اگه میگه نه به زور وادارش نکنین که بپذیره، اگه گفت نه یعنی نه و بر عکس.
امروز ازصمیم قلب براش آرزوی سلامتی کردم، این خانم هر بار که میاد تو اون اداره و میره حتما یه درس مفید از زندگی برامون داره

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام
بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد.. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست.. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد.. برا همین نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت.
رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده!!!
بابی
دوست من
ای دوست من، من آن نیستم که می نمایم. نمود پیراهنی ست که به تن دارم- پیراهنی بافته زجان که مرا از پرسشهای تو، و تو را از فراموشی من در امان میدارد.
آن «من» ی که در من است. ای دوست، در خانه خاموشی ساکن است و تا ابد همانجا می ماند، ناشناس و در نیافتنی.
من نمیخواهم هر آنچه میگویم باور کنی و هر آنچه میکنم بپذیری- زیرا سخنان من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند.
هنگامی که تو میگویی «باد به مشرق می وزد» من میگویم «آری به مشرق می وزد» زیرا نمیخواهم تو بدانی که اندیشه من در بند باد نیست، بلکه در بند دریاست.
تو نمیتوانی اندیشه های دریایی مرا دریابی، و من هم نمیخواهم که تو دریابی. میخواهم در دریا تنها باشم.
ای دوست من وقتی نزد تو روز است نزد من شب است؛ با این همه از رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن میگویم، و از سایه بنفشی که دزدانه از دره میگذرد: زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بالهای مرا بر ستارگان نمی بینی- و من ،گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی. میخواهم با شب تنها باشم.
هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو میروم- حتی در آن هنگام تو از آنسوی مغاک بی گذر مرا آواز میدهی «همراه من ، رفیق من» و من در پاسخ تو را آواز میدهم «رفیق من ، همراه من»- زیرا من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی . شراره اش چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارد. و من دوزخم را بیش از آن دوست می دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی. میخواهم در دوزخ تنها باشم.
تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی، و من از برای خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به اینها خوب و زیبنده است. ولی در دل خودم به مهر تو می خندم. گر چه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی. می خواهم تنها بخندم.
دوست من تو خوب و هشیار و دانا هستی ؛ یا نه ، تو عین کمالی – ومن هم با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم گرچه من دیوانه ام. ولی دیوانگی ام را می پوشانم. می خواهم تنها دیوانه باشم.
دوست من، تو دوست من نیستی، ولی من چگونه این را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نیست، گرچه با هم راه میرویم، دست در دست.
بر گرفته از کتاب پیامبر و دیوانه (جبران خلیل جبران)
سلام به همه و با تشکر از دوست گلم حمید که این مطلبو واسم فرستاده بود
تصمیم گرفتم به درخواست یکی از دوستام جزوه هامو روی بلاگ بزارم تا بتونید با شیوه درس خوندنم آشنا بشید.
تعجب نکنید اینها جزوه های منه که با گوشیم ازشون عکس گرفتم و negative کردم که سیاه بشن!(به عشق اونی که با سیاه حال میکنه
).برای دیدن عکسای اصلی میتونید عکسها رو با paintباز کنید و Ctrl+I بزنید.
همه این اثار سر کلاس های اختصاصی خوفناک ، بدون هیچگونه قصد،قرض،فکر، تعصب، وابستگی سیاسی و... خلق شده اند
و در پایان :از اولم نقاشیم بد بود!

میتونید بقیه عکس ها رو در ادامه مطلب ببینید
...
ادامه مطلب پيام هاي ديگران() link ٥:٢٧ ب.ظ - جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸ - هادی

تقدیم به کسی که تاثیر گذاشت!
یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همهی کتابهایش را با خود به خانه می برد.
با خودم گفتم: 'کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!'
من برای آخر هفته ام برنامه ریزی کرده بودم. (مسابقهی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانهی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همینطور که می رفتم، تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.
عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.
همینطور که عینکش را به دستش میدادم، گفتم: ' این بچه ها یه مشت آشغالن!'
او به من نگاهی کرد و گفت: ' هی ، متشکرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانهی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
او گفت که قبلا به یک مدرسهی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم، بیشتر از او خوشم میآمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.
صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!' مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت..
در چهار سال بعد، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.
من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.
او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.
مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.
من مارک را دیدم.. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.
حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همهی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!
امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است.. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: ' هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!'
او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ' مرسی'.
گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: ' فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان....
من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.'
من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.
مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.'
من به همهمه ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما دربارهی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.
هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.
دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.
' دوستان، فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد میآورند چگونه پرواز کنند.'
هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد....
دیروز، به تاریخ پیوسته،
فردا ، رازی است ناگشوده،
اما امروز یک هدیه است
![]()
یاد دارم یک غروب سرد سرد می گذشت از کوچه مان یک دوره گرد دوره گردم دارقالی می خرم دسته دوم ,جنس عالی می خرم گرنداری,کوزه خالی می خرم کاسه وظرف سفالی می خرم اشک درچشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی زدو بغضش شکست اول سال است و نان درخانه نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟ سوختم ,دیدم که بابا پیربود خواهر کوچکترم دلگیربود بوی نان تازه هوشم را ربود اتفاقاً مادرم هم روزه بود خم شد,آن قامت افراشته دست خوش رنگش ترک برداشته مشکل ما درد نان تنها نبود فکر می کردم خدا آنجا نبود بازآواز درشت دوره گرد پرده اندیشه ام راپاره کرد دوره گردم دارقالی می خرم دسته دوم جنس عالی می خرم خواهرم بی روسری بیرون دوید آی آقا سفره خالی می خری؟... قیصر امین پور
**********************************
به هر کس – هر جا ، کوله پشتی گرسنه اش را ارائه داد ، نصیحت بارش کردند!
کمال کوشش را کرد که به جای نان به روده هایش – به روده های گرسنه اش ، نصیحت بقبولاند !
هم روده ها خندیدند .....
هم نصیحتها....
با کوله پشتی پر از نصیحت و مشتی روده ی خالی ، به راه افتاد.
تصادفا ، به گورستانی رسید که در پهنه ی ماتم بارش ، مرده ای را با قهقه خاک می کردند !
وحشت کرد ... اولین بار بود می دید که مرده ای را با خنده به خاک میسپارند!
پیر مردی رهگذر راحتش کرد ، گفت : بی خیالش .... اون که تو تابوته ، دیوونن اینا هم که خاکش می کنن ، ساکنین دارالمجانینن !
وحشت نخست جای خود را به وحشت شکننده تری داد : ترسید جنون دیوانگان بر عقلش مستولی شود...
ناگهان ، به یادش آمد که یک کوله پشتی پر نصیحت است ! خندید !...
فکر کرده بود که برای جلو گیری از تسلط جنون ، از نصیحتها کمک خواهد گرفت .
هنگامی که کوله پشتی را باز کرد ، از نصیحتها اثری ندید ....
وقلبش – چون قطره اشکی دیده گم کرده ، به تک سینه اش فرو غلطید...
بیچاره نصیحتها ! بینوا نصیحتها ! همه از گرسنگی مرده بودند.....
*****************************************
زن عشق می کارد و کینه درو می کند
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر
می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی...
برای ازدواجش ــ در هر سنی ـاجازه لازم است ولی تو هر زمانی بخواهی
به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی!
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد.
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....
و هر روز او متولد میشود؛
عاشق می شود
مادر می شود
پیر می شود و میمیرد
وقرن هاست که او
عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان
جوانی بر باد رفته اش را می بیند
و در قدم های لرزان مردش ، گام های شتابزده جوانی برای رفتن
و درد های منقطع قلب مرد ، سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده
و پیری مرد
رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سر شار است
سلام امیدوارم خوب باشید
سال نو مبارک
انشاالله برای همه سال خوب و پر باری باشه
... پيام هاي ديگران() link ۱۱:۱۱ ب.ظ - پنجشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٧ - هادی
...كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد.
رفت كه دنبال خدا بگردد؛
و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خندهاي رو به درخت گفت:
چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛
و درخت زير لب گفت:
ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي ره آورد برگردي.
كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست.
مسافر رفت و گفت:
يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است،
او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت:
اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام
و سفرم را كسي نخواهد ديد؛
جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود.
هزار سال گذشت،
هزار سالِ پر خم و پيچ،
هزار سالِ بالا و پست.
مسافر بازگشت.
رنجور و نااميد.
خدا را نيافته بود،
اما غرورش را گم كرده بود . به ابتداي جاده رسيد.
جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود.
زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد.
مسافر درخت را به ياد نياورد.
اما درخت او را ميشناخت.
درخت گفت:
سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن.
مسافر گفت:
بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت:
چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري.
اما آن روز كه ميرفتي،
در كولهات همه چيز داشتي،
غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت.
حالا در كولهات جا براي خدا هست.
و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت.
دستهاي مسافر از اشراق پر شد
و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت:
هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي!
درخت گفت:
زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم.
و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست.
... پيام هاي ديگران() link ٤:٤٥ ب.ظ - یکشنبه ۱ مهر ،۱۳۸٦ - هادی
سلام به همه
با توجه به اینکه اصولا ملت الاف(یا احتمالا علاف)هستند برآن شدیم که با گذاشتن یه سری تست ضمن اینکه سرتونو گرم کنم و کمی از چت و چت روم جداتون کنم...شاید باعث شدم خودتونو بهتر بشناسین و یه ادیسونی... هیتلری...چیزی تحویل جامعه دادیم
قبلش یه خبره خنده داره ناراحت کننده بگم دیروز داشتم توی ۳۳پل قدم میزدم دیدم ماموره داره خفن میاد طرفم منم بدون اینکه بدونم چرا پیچوندمش بعدش فهمیدم اُسکلا به آستین کوتاه گیر میدن...خوشحال باشین که توی ایران فقط دوتا مشکل داریم انرژی هسته ای و حجاب خانوماوآقایون!!!!
تست اول
۱- دریا ، جنگل و رودخانه را چگونه توصیف می کنید؟
۲- سه حیوان مورد علاقه خود را به ترتیب و با ذکر علت بیان کنید .
مثلا اینجوری :
سوال ۱ : دریا را چگونه توصیف می کنید؟
جواب ( فرضی ) : آرام . با شکوه
سوال ۲ : جنگل را چگونه جایی می دانید ؟
جواب : اسرار آمیز و ترسناک
سوال ۳ : رودخانه را چگونه وصف می کنید ؟
جواب : زیبا و پر خروش
سوال ۴ : سه حیوان مورد علاقه خود را به ترتیب نام ببرید
جواب : اول سگ
سوال : چرا سگ ؟
جواب : چون زیبا و دوست داشتنی . با وفا است
سوال : حیوان مورد علاقه دوم ؟
جواب : ببر
سوال : چرا ؟
جواب : چون رئیس با وقار و قوی است
سوال : حیوان سوم ؟
جواب : شیر
سوال : چرا؟
جواب : چون قوی . باشکوه و زیباست
دریا : وضعیت کنونی زندگی شخص را نشان می دهد در مورد این شخص، زندگی آرام و با شکوهی دارد
ــ جنگل : نظر شخص را نسبت به مرگ نشان می دهد که در مورد این شخص . مرگ . اسرار آمیز و ترسناک است.
ــ رودخانه : انتظار شخص از زندگی را نشان می هد . که در مورد این شخص . زیبا و پر خروش است .
ــ حیوان اول : دیدگاه شخص را نسبت به خودش نشان می دهد . این شخص باورش نسبت به خودش این است که زیبا و دوست داشتنی و با وفا است .
ــ حیوان دوم : دیدگاه سایر مردم نسبت به شخص را نشان می دهد . یعنی در مثال فرضی ما تصور شخص این است که دیگران او را رئیس و با وقار و قوی می دانند .
ــ حیوان سوم : دیدگاه شخص را نسبت به شریک زندگیش نشان می دهد . در مثال ما شریک زندگی این فرد قوی . با شکوه و زیبا است و یا شخص دوست دارد که اینطور باشد .
تست دوم
جنگل ، دریا ، کوه و دشت را به ترتیب علاقه تان مرتب کنید
مثلا من به ترتیب دریا ، کوه ،جنگل،دشت رو دوست دارم
جنگل سمبل ( همسر )
دریا سمبل ( مادر )
کوه سمبل ( پدر )
دشت سمبل ( خود )
فرض کنید ظرفی پر از انواع میوه های مختلف جلوی شماست میوه مورد علاقه تان را بردارید ولی دقت کنید! ممکن است با انتخاب این میوه اسرار و رموز شخصیت شما به سرعت فاش شود در حقیقت این تست روانشناسی به سادگی نشان می دهد که شخصیت افراد مختلف نسبت به انتخاب میوه مورد علاقه شان چگونه است.
سیب
اگر سیب میوه مورد علاقه شماست فردی افراطی هستید که از روی انگیزه آنی و بدون فکر قبلی کاری را انجام می دهنید رک گو هستید و از مسافرت لذت می برید می توانید خیلی خوب رهبری یک گروه را به عهده بگیرید و کارها را پیش ببرید اشتیاق زیادی برای زندگی کردن دارید که این انگیزه شما از نظر اطرافیان بی همتاست
پرتقال
فردی صبور و پر طاقت هستید که اراده تان بسیار قوی است دوست دارید کارها را به اهستگی ولی بطور جدی انجام دهید خجالتی هستید و نزد اطرافیانتان قابل اعتمادید شریک زندگی خود را با دقت و تمام احساس قلبیتان انتخاب می نمایید و از هر گونه مشاجره و ناسازگاری اجتناب می کنید.
هلو
رفتار دوستانه ای دارید رک گو و پر حرف هستید که به جذابیت شما می افزاید رفتار ناشایست دیگران را خیلی سریع می بخشید و فراموش می کنید برای رفاقت ارزش زیادی قائلید و رگه هایی از استقلال طلبی و بلند پروازی در شخصیت شما دیده می شود که باعث شده شخصی زرنگ و فعال جلوه کنید کمال طلب احساساتی صادق و با وفا هستید. بر هر حال دوست ندارید همه امیال خود را در مقابل دیگران نشان دهید.
گلابی
اگر تمام توجه تان را به کرای معطوف کنید می توانید آن را با موفقیت انجام دهید گاهی در انجام کارهایتان بی ثبات و متعییر هستید و مایلید که از نتایج سعی و تلاش خود خیلی سریع مطلع شوید از شرکت در بحث های خوب و مفید لذت می برید بی طاقت هستید و زود هیجان زده می شوید با توجه به اینکه به سرعت دوستی های خود را بر هم می زنید نگهداری رفقا برای شما چندان ساده به نظر نمی رسد.
گیلاس
اگر گیلاس میوه مورد علاقه شماست زندگی همیشه برایتان شیرین نیست و اغلب با فراز و نشیب های زندگی مواجه می شوید بجای داشتن در آمدی جزئی به شیوه ای برای دریافت مقداری زیادی پول فکر می کنید ذهعن خلاقی دارید و به دنبال فعالیت های خلاقانه هستید یک شریک زندگی صادق و با وفا محسوب می شوید و لی ابراز احساسات برایتان کار ساده ای نسیت خانه شما در حکم پناهگاهتان است و از هیچ چیزی به اندازه اینکه در کنار فامیل های نزدیک و افراد مورد علاقه تان باشید لذت نمی برید
موز
فردی با محبت ملایم خونگرم و دلسوز هستید اغلب اوقات از کمبود اعتماد به نفس رنج می برید و کمی احساس ترس در شما دیده می شود برخی مواقع مردم از اخلاق خوب شما سو استفاده می کند شریک زندگی خود را تحت هر شرایطی که از نظر روحی و جسمی داشته باشید می پرستید و ارتباطات شما با دیگران در وضعیت متعادلی قرار دارد.
نارگیل
جدی متفکر و اندیشمند هستید اگر چه از روابط اجتماعی تان لذت می برید ولی در انتخاب شریک زندگی بسیار سخت گیر هستید در کارهایتان سر سختی و سماجت دارید ولی لزوما بی پروا نیستید زیرکی تیزهوشی و گوش به زنگ بودن از دیگر خصوصیات شخصیتی شماست باید مطمئن شوید که در هر زمینه ای و به ویژه از لحاظ شغلی در راس امور قرار دارید شریک زندگی شما باید فرد باهوشی باشد احساسات در زندگی برای شما مهم است ولی به طور حتم برایتان همه چیز نیست!
انگور سیاه
به طور کلی فردی مودبی هستید به سرعت عصبانی می شوید ولی خیلی سریع به حال اولیه باز می گردید از زیبایی در هر نوع ان لذت می برید فرد محبوبی هستید شما سرشت خونگرم و سخاوتمند دارید. میل زیادی برای زندگی در شما موج می زند و از انجام هر کاری که می کنید لذت می برید شریک زندگی تان باید در هیجانات شما سهیم شود و از پیشنهاداتتان لذت ببرید.
آناناس
به سرعت تصمیم می گیرید و در انجام کارهایتان سریع و چابک هستید تغییرات شغلی شما را نمی ترساند که این موضوع یکی از برتری های شخصیت شماست توانایی استثنایی در سازماندهی کارهایتان دارید و از حجم زیاد وضایف اطرافتان نمی هراسید سعی دارید در ورابط خود با دیگران متکی به نفس صادق و درستکار باشید دوستان خود را خیلی سریع انتخاب نمی کنید ولی اگر شخصی را برگزینید تا آخر عمر با شما خواهد بود به ندرت احساساتی می شوید و شریک زندگی تان اغلب تحت تاثیر یکرنگی شما قرار می گیرد ولی اجازه ندهید که به دلیل عدم توانایی شما در ابراز محبت نا امید شود.
" درست است که همه ما نمی توانیم کارهای فوق العاده ای انجام دهیم، ولی مطمئنا،هر یک از ما می توانیم کارهای بسیار بسیار کوچک را، بطور فوق العاده ای انجام دهیم."
سنگی که طاقت تیشه را ندارد تندیس زیبائی نمی شود. فقط یکبار فرصت داری تا از وجودت تندیس زیبا بسازی. پس،از زخم تیشه خسته نشو.
در ماشین به پیرمردی برخوردم که دسته گل زیبایی را در دست داشت و خوشحال به نظر می رسید در دل به او حسودی کردم که نگاری را می جوید از نگاهم فهمید دسته گل را به من داد و گفت این گلها به کار تو بیشتر می اید مطمئن هستم که همسرم هم بیشتر خوشحال می شه از ماشین پیاده شد وبه سوی گورستان بر سر مزار همسرش رفت ...
اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟ من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم . من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني . ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم . تو هم از غصه دور خودت پيله بستي . ... حالا دومين باره که عاشقت شدم ولي حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيبايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده . از هر چي سيبه منتنفرم ...
براي رسيدن به اوج از کسي بال و پر جادو نخواه هيچ چيز همچون اراده به پرواز پريدن را آسان نمي کند
پس از آخرین دیدار با دوستانت یادت باشد که ، به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
چه دردیست درمیان جمع بودن
ولی درگوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن
چه دردیست درمیان جمع بودن
ولی درگوشه ای تنها نشستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هرسخن قلبی شکستن
به نزدعاشقان چون سنگ خاموش
ولی دربطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان برخاک سپردن
ولی بر دل امیدخانه بستن
به من هردم نوای دل زند گنگ
چه خوش باشد ازاین غمخانه رستن
... پيام هاي ديگران() link ۱٠:۱٧ ق.ظ - پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦ - هادی
جهنم زماني است که شما داراي: اتومبيل آمريکايي، زن بريتانيايي، خانه چيني، غذاي آلماني و درآمد ايراني باشيد. بهشت زماني است که شما داراي: درآمد آمريکايي، خانه بريتانيايي، غذاي چيني، اتومبيل آلماني، و زن ايراني باشيد
شباهت دختر خوب با دايناسور: نسل هر دو منقرض شده! شباهت پسر خوب با پري دريايي : هردو از اول افسانه بوده اند
عاشق شدن مثل جيش کردن تو شلوار مي مونه که همه متوجه ميشن ولي گرماشو خودت حس مي کني
كوچولو ، موچولو ، لولو ، مولو ، هلو ، نونو ؛ اين پيغام صرفا براي غنچه كردن لبهاي شماست و فاقد هرگونه ارزش قانوني ديگر ميباش
OOOOOOOOOOOOOOOOOO\O/OOOOOOOOOOOOOOOOOO
اينا همه تورو دوست دارن، منم اونجام، ببين دستمو برات بلند کردم.
رفتم دم گل فروشي هرچي گشتم قشنگ ترين گل رو نديدم. نگرانت شدم.
رفتم دم گل فروشي هرچي گشتم قشنگ ترين گل رو نديدم. آخه گوسفند! چرا اون گل رو خوردي؟
فاصله عشق هاي معمولي را از بين مي برد و عشق هاي بزرگ و جاوداني را شدت ميبخشد.مانند باد كه شمع را خاموش و آتش را شعله ور مي سازد.
در اين دنيا دو عنصر به وفور يافت ميشود، يكي هيدروژن و ديگري حماقت!!!ژ
مهم اين نيست که تو اَد ليست مسنجرمون چند نفر اَدد شدن. مهم اينه که تو قلبمون فقط 1 نفر ادد شده باشه که با هم آن بشيم، باهم آرشیو زندگي رو دوره کنيم و با هم آف بشيم. امّا بايد يادمون باشه پسورد دوستيمون رو جوري بسازيم که کسي نتونه هکمون کنه!
ميدانيد که: کوکا کولا در اصل سبز رنگ است!! عمومي ترين نام جهان محمد است!! اسم قاره ها با همان حرفي که آغاز ميشود پايان ميابد!! شما نميتوانيد با حبس نفستان خود کشي کنيد!! محال است آرنج دستتان را بليسيد!! وقتي عطسه ميکنيد مردم به شما عافيت باش ميگويند چون قلب شما به مدت ? مانيليونيم ثانيه ميايستد!! خوکها به دليل فيزيک بدني قادر به ديدن آسمان نيستند!! فندک قبل از کبريت اختراع شد!! حلزون ميتواند ? سال بخوابد
تا حالا کفشهات رو نگاه کردی؟ 2 تا عاشق،2 تا همراه، که بی هم ميميرن، با هم خاکی ميشن، بدون هم زير بارون نميرن، کاش آدما هم یکم از کفشاشون ياد بگيرن...
بـاهـات نبـودم ، برات که بودم اگه چشمات نبودم ، نگات که بودم ، هـمه ي گـفـتـني هـام فـقط تـو بودي اگه حرفات نبودم ، صدات که بودم، اگه پـاهـات نبودم ، يه راه که بودم اگه گريه نبودم ، يه آه که بودم ، تو خودت مثـل روز آفتابي هستي اگه خورشيد نبودم ، يه ماه که بودم ، مي تونستي واسه من يه چاره باشي توي آسـمـون دل !
بياراده متولد ميشويم. بياختيار زندگي ميكنيم. بدون اينكه بخواهيم ميميريم. داريم زندگي مي كنيم و نميتونيم در تولد و مرگ دخالتي داشته باشيم، اما بياييد آنطور كه دوست داريم ديگران را دوست داشته باشيم تا وقتي كه براي هميشه ميرويم خاطرمان در ذهنها و خاطره ها باقي بمونه... بياييد دلي رانشكنيم تا نشكنند دلمان را با آرزوي عمري طولاني و شاد براي همه
طلا...
با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما...
گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود...
اگر همواره مانند گذشته بينديشيد ٬ هميشه همان چيزهايی را بدست می آوريد که تا بحال کسب کرده ايد.
اگر نتوانید آنچه را که دوست دارید بدست آورید . مجبور می شوید آنچه را که دارید دوست بدارید .
اگر در خانه بزرگترها کوچک شوند ، کوچکترها هرگز بزرگ نخواهند شد .
برگها هنگامی می ريزند که ، فکر می کنند طلا شده اند .

A warm smile is the universal language of kindness
یک لبخند گرم زبان بین المللی محبت است
do not let what you cannot do interfere with what you can do
نگذارید آن کارهایی که نمی توانید انجام دهید با آن کارهایی که می توانید انجام دهید مخلوط شود
there is always danger for those who ar afraid of it
برای کسانی که از خطر می ترسند،همیشه خطر وجود دارد
in prosperity,our friends know us,in adversity,we know our friends
در خوشبختی،دوستانمان ما را می شناسند،دربدبختی،ما دوستانمان را می شناسیم
imagination is the highest kite that one can fly
خیال پردازی بلندترین بادبادکی است که شخص می تواند به پرواز درآورد
write injuries in sand,kindness in marble
دلگیری ها را روی شن ومحبت را روی سنگ مرمر بنویس
satire is traditionally the weapon of the powerless against the powerful
هجو وتمسخر عادتا سلاح بی قدرت ها علیه قدرتمندان است
the most important workafather can do for his children is to love their mother
مهمترین کاری که پدری می تواند برای فرزندانش انجام دهد آن است که مادرشان را دوست داشته باشد
anger is awind which blows uot the lamp of the mind
خشم وغضب بادی است که چراغ مغز را خاموش می کند
th most painful wound in the world is a stab of conscience
دردناک ترین زخم در دنیا،جراحتی است که به وجدان وارد می آید
آنچه کسی را خفه میکند در آب افتادن نیست بلکه زیر آب ماندن است
آدمی را رواست شک به رسالت خویشتن وگاه آنرا رها کردن لیک روا نیست آنرا از یاد بردن... بی مقدارست آن کوشک نکند به خویشتن زیرا گناه گریبان گیر اوست که کورکورانه به توانایی خویش ایمان دارد
انــسان سرچشمه خویش را از یاد میبرد اما طبیعتش را هرگز فراموش نمیکند
همیشه بهترین راه را برای پیمودن میبینیم ولی فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم
مجسمه
توي يه پارک در سيدني استراليا دو مجسمه بودند، يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهاي سال دقيقا روبهروي همديگر با فاصله کمي ايستاده بودند و توي چشماي هم نگاه ميکردند و لبخند ميزدند. يه روز صبح خيلي زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت:" از آن جهت که شما مجسمههاي خوب و مفيدي بوديد و به مردم شادي بخشيدهايد، من بزرگترين آرزوي شما را که همانا زندگي کردن و زنده بودن مانند انسانهاست براي شما بر آورده ميکنم. شما 30 دقيقه فرصت داريد تا هر کاري که مايل هستيد انجام بدهيد." و با تموم شدن جملهاش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعي کرد: يک زن و يک مرد
.دو مجسمه به هم لبخندي زدند و به سمت درختاني و بوتههايي که در نزديکي اونا بود دويدند در حالي که تعدادي کبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوتهها رفتند. فرشته هر گاه صداي خندههاي اون مجسمهها رو ميشنيد لبخندي از روي رضايت ميزد. بوتهها آروم حرکت ميکردند و خم و راست مي شدند و صداي شکسته شدن شاخههاي کوچک به گوش مي رسيد. بعد از 15 دقيقه مجسمهها از پشت بوتهها بيرون اومدند در حاليکه نگاههاشون نشان مي داد کاملا راضي شدن و به مراد دلشون رسيدن.
فرشته که گيج شده بود به ساعتش يه نگاهي کرد و از مجسمهها پرسيد:" شما هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقي مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟" مجسمه مرد با نگاه شيطنتآميزي به مجسمه زن نگاه کرد و گفت:" مي خواي يه بار ديگه اين کار رو انجام بديم؟" مجسمه زن با لبخندي جواب داد:" باشه. ولي اين بار تو کبوتر را نگه دار و من مي رينم روي سرش."
نکته اخلاقي: (برگرفته از کتاب اخلاق مسعودي) بنگريد که تلافي کردن تا چه حد در زندگي اين نوع دوپا اثر گذار است که تا چنان حرکتي پيش مي روند. پس اي قوم! هيچگاه عملي مرتکب نشويد که شخصي را به تلافي بر انگيزاند چرا که ممکن است که وي روزي به شما تلافي نماید
نابغه درون خود را رها کنيد
حيوانات به سادگي به ما نشان مي دهند که چطور مي توان محدوديتهاي ذهني تحميل شده را پذيرفت . کک, فيل و دلفين مثالهاي خوبي هستند
ککها حيوانات کوچک جالبي هستند آنها گاز مي گيرند و خيلي خوب مي پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند.اگر يک کک را در ظرفي قرار دهيم از آن بيرون مي پرد . پس از مدتي روي ظرف را سرپوش مي گذاريم تا ببينيم چه اتفاقي رخ مي دهد . کک مي پرد و سرش به در ظرف مي خورد و با کمي سر درد پايين مي آيد . دوباره مي پرد و همان اتفاق مي افتد . اين کار مدتي تکرار مي شود . سر انجام در ظرف را بر مي داريم کک دوباره مي پرد ولي فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده درست است که محدوديت فيزيکي رفع شده است ولي کک فکر مي کند اين محدوديت همچنان ادامه دارد .فيلها را مي توان با محدوديت ذهني کنترل کرد . پاي فيلهاي سيرک را در مواقعي که نمايش نمي دهند مي بندند . بچه فيلها را با طنابهاي بلند و فيلهاي بزرگ را با طنابهاي کوتاه به نظر مي آيد که بايد بر عکس باشد زيرا فيلهاي پرقدرت به سادگي مي توانند ميخ طنابها را از زمين بيرون بکشند ولي اين کار را نمي کنند علت اين است که آنها در بچگي طنابهاي بلند را کشيده اند و سعي کرده اند خود را خلاص کنند . سرانجام روزي تسليم شده دست از اين کار کشيده اند
از آن پس آنها تا انتهاي طناب مي روند و مي ايستند آنها اين محدوديت را پذيرفته اند.دکتر ادن رايل يک فيلم آموزشي در مورد محدوديتهاي تحميلي تهيه کرده است . نام اين فيلم مي توانيد بر خود غلبه کنيد است در اين فيلم يک نوع دلفين در تانک بزرگي از آب قرار مي گيرد نوعي ماهي که غذاي مورد علاقه دلفين است نيز در تانک ريخته مي شود . دلفين به سرعت ماهيها را مي خورد . دلفين که گرسنه مي شود تعدادي ماهي ديگر داخل تانک قرار مي گيرند ولي اين بار در ظروف شيشه اي دلفين به سمت آنها مي آيد ولي هر بار پس از برخورد با محافظ شيشه اي به عقب رانده مي شود پس از مدتي دلفين از حمله دست مي کشد و وجود ماهيها را نديده مي گيرد . محافظ شيشه اي برداشته مي شود و ماهيها در داخل تانک به حرکت در مي آيند آيا مي دانيد چه اتفاقي مي افتد ؟ دلفين از گرسنگي مي ميرد غذاي مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولي محدوديتي که دلفين پذيرفته است او را از گرسنگي مي کشد . ما دلفين نيستيم فيل و کک هم نيستيم ولي مي توانيم از اين آزمايشات درس بگيريم زيرا ما هم محدوديت هايي را مي پذيريم که واقعي نيستند به ما مي گويند يا ما به خود مي گوييم نمي توان فلان کار را و بهمان کار را انجام داد و اين براي ما يک واقعيت مي شود محدوديت ذهني به محدوديتي واقعي تبديل مي شود و به همان مستحکمي . چه مقدار از آنچه ما واقعيت مي پنداريم واقعيت نيست بلکه پذيرش ماست
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
قورباغه ها
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند
و مسابقه شروع شد....
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند.
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:
"اوه,عجب کار مشکلی!!"
"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."
یا
"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!"
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند.
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...
جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....
این یکی نمی خواست منصرف بشه، بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟و مشخص شد که...
برنده ی مسابقه کر بوده!!!
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید!
هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.
چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره
پس:
همیشه....
مثبت فکر کنید!
و بالاتر از اون
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید!
و باور داشته باشید:
ما همراه خدای خودمون همه کار می تونیم بکنیم.
الف گفت:((بچه ها تو روزنامه نوشته بودند:
یه یارو اکراینی میره تو قفس دو تا شیر گرسنه و میگه:((اگه خدایی باشه منو نجات میده))
البته شیر های گرسنه هم درسته می خورنش))
ب گفت:((واقعا چرا خدا کمکش نکرد؟حداقل برای...شاید اصلا...))
جناب مترسک فیلسوف آرام گفت:((اون به این نکته توجهی نکرده بود که شیر های گرسنه هم خدایی دارند!!!))
راه بهشت
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.»اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
-
-
-
بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!آنجا بهشت نيست، دوزخ است.مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود!كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند... بخشي از كتاب «شيطان و دوشیزه پريم»، پائولو كوئيلو
-
بهشت-
-
- «
دکتر جان شيندلر
: خوشبختی کيفيتی از ذهن است که انديشه از زمان لذت می برد.اسپينوزا
: خوشبختی پاداش تقوی نيست ، خود تقوی است.ضرب المثل آلمانی
: آدمهای خوشبخت هرگز شرارت نمی کنند.پاسکال
: ما هرگز زندگی نمی کنيم ، بلکه به اميد زندگی نشسته ايم، برای رسيدن به خوشبختی چشم به راه آينده ايم و در نتيجه هرگز خوشبخت نمی شويم .بيشتر مردم روی آينده سرمايه گذاری می کنند و از زندگی امروز خود لذت نمی برند ،پيوسته منتظرند که در آينده اتفاقی بيفتد . وقتی ازدواج کنند خوشبخت خواهند شد ، وقتی شغل بهتری بدست آورند به خوسبختی خواهند رسيد ، وقتی پول خريد خانه را پرداختند ، وقتی بچه هايشان را راهی دانشگاه کردند ، وقتی کاری را به اتمام رساندند و پيروز شدند آنوقت است که به خوشبختی خواهند رسيد . اين افراد بدون استثنا مايوس می شوند
.خوشبختی يک عادت ذهنی است ، يک برداشت ذهنی است . اگر آنرا ياد نگيريم و همين حالا روی آن تمرين نکنيم ، هرگز تجربه اش نخواهيم کرد . نمی تواند به حل مسئله ای موکول شود . با حل هر مسئله ، مسئله ديگری بروز می کند ، زندگی مجموعه ای از مسئله هاست . اگر قرار است که خوشبخت شويد ، بايد امروز خوشبخت باشيد
.آبراهام لينکلن
: بيشتر مردم به اندازه استعداد ذهنی شان خوشبخت می شوند .دکتر چاپل
: خوشبختی يک کيفيت کاملا درونی است . حاصل انديشه ها ، عقائد و طرز تلقی هائی است که با فعاليتهای خود انسان و بدون توجه به محيط ايجاد می شود و پرورش می يابد .هیچکس ( مگر معصوم ) نمی تواند در صد در صد اوقات زندگی خوشبخت باشد و همانطور که جورج برنارد شاو می گويد : احتمال نگون بختی هست . اما می توانيم به کمک انديشه و با گرفتن يک تصميم ساده به خوشبختی برسيم و در بخش اعظم زندگی عليرغم همه حوادث جزئی ، وقايعی که حالا ميان ما و خوشبختی فاصله انداخته ، شاد و شادکام زندگی کنيم . اغلب ما عادت کرده ايم که از حوادث و اتفاقات و ناکاميهای جزيی و بی اهميت و نظاير آن احساس رنجش کنيم ، خاطرمان را می آزاريم و غرو لندمان بلند می شود . مدتها روی اين طرز واکنش سرمايه گذاری کرده ايم حالا عادت ما شده است . بخش اعظم اين واکنشهای عادت شده از انجا سر چشمه می گيرد که حادثه ای را اهانت به خويش تلقی کرده ايم . راننده ای بدون دليل پشت سر ما بوق می زند ، کسی بدون توجه در حاليکه مشغول صحبت هستيم به وسط می پرد و صحبت ما را قطع می کند . دوستی بر خلاف انتظار با ما سخن می گويد . چه بسا حوادث غير شخصی را اهانت به خويش تلقی می کنيم و نسبت به آن واکنش نشان می دهيم . اتوبوس چون دير کرده ، در ايستگاهی که در آن منتظر ايستاده ايم توقف نمی کند باز هم ناراحت می شويم ، خشم می گيريم و عکس العمل نشان می دهيم و به عبارت ديگر به نا خوشبختی می رسيم
.در هنگام ضبط يک برنامه تلويزيونی تماشاگران را هدايت می کنند . تابلوی ؛کف بزنيد؛ را بلند می کنند و همه کف می زنند ، بعد تابلوی ؛خنده؛ را بلند می کنند و همه می خندند تماشاچی ها گوسفندوار عمل می کنند برده وار هر واکنشی را که مسئول تهيه برنامه می خواهد نشان می دهند . شما هم در واقع همين کار را می کنيد. اجازه می دهيد حوادث و ساير مردم شما را به ساز خود برقصانند ، به ميل آنها واکنش نشان می دهید . چون برده ای مطيع هستيد و به فرمان هر حادثه واکنش نشان می دهيد . ؛عصبانی شو ؛ . ؛ ناراحت شو ؛ يا ؛ حالا وقت آن رسيده که احساس بدبختی بکنی ؛
.
فرض کنید یک شبانه روز دنیا مال شما باشه
تصمیم شما مافوق همه تصمیم ها باشه و عملی بشه
خوب فكر كن ، اگه تو بودي اون روز چكار مي كردي ؟
چه چيزهايي را در آن ۲۴ ساعت به دنيا مقرر مي كردي.
دوست دارم چند تا از اونها را چه با اسم چه بي اسم برام بنويسيد؟


